|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از محمدرضا رستمپور :: 2 محمدرضا از بچههای گل ايلامی هستش که قبلا فک کنم يه کار ازش توی همين وبلاگ زدم با مطلع "گمان نمیکنم اين دستها به هم برسند...". الانم میخوام يکی دو کار ديگه ازش بزنم. کاراش جديداً توی یه کتاب به اسم "از زبان زخمها" چاپ شده که توصيه ميکنم اگه دستتون رسيد حتما بخونين... لينک محمدرضا رو از همين بغل میتونين ببينين... و عشق اين که دل از او به اشتياق میافتد بدون اينکه بخواهيم اتفاق میافتد اگر چه بار گرانی ست گر به دوش نباشد مسير چشمه بودن به باتلاق میافتد هميشه وقت رسيدن به عمق معنی نابش گلوی واژه و جمله به اختناق میافتد چه حکمتی ست خدايا که بی بلای وجودش ميان زندگی و مرگ انطباق میافتد هنوز هيچ دلی پی نبرده است که اين شود چرا بیآنکه بخواهيم اتفاق میافتد... _____________________________________ از همين خانه که حالا گله بر میخيزد لحظه آمدنت هلهله بر میخيزد شوق پيوستنمان ريشه گرفتهست چه باک اگر اينسان تبر فاصله بر میخيزد معجزه نيست فقط زورق تو ديده شدهست رو به دريا اگر اين اسکله بر میخيزد بیگمان بوی حضور تو به ذهنم خوردهست کز درخت غزلم چلچله بر میخيزد تو خود عشقی و من منتظرت میمانم هرچه هست از دل اين مساله برمیخيزد با زبانم چه بگويم که دهان زخمم باز ماندهست و از او هلهله برمیخيزد ___________________________________ تمام کوچه در خوابند جز من و حسرتِ تيرکمان "آن سالها" و هراس خواب از بازگشت کودکی که پی بافتن ريسمانی به آسمان لای کتابها گم شد! کودک برنگشت و من نه نگرانم نه پی تيرکمانی که ديگر نيست میگردم که دنيا فرق چندانی نکردهاست تنها به جای جيبِ مادرم تقاص شيشههای شکسته را دفتر شعرم در آتش میپردازد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي